به گزارش خبرنگار مهر، روز نهم محرم الحرام که معروف به تاسوعا است، روزی است که امام حسین(ع) و یارانش در محاصره نیروهای دشمن بودند. در این روز دشمن آب را به روی اهل بیت امام حسین(ع) و یاران او بسته بود.
آخرین روزی بود که امام حسین(ع) و یارانش شبانگاه آن را درک کرده بودند و این روز به شب عاشورا پیوند خورد. بدین جهت در نزد مسلمانان و محبان اهل بیت(ع) از اهمیت بالایی برخوردار است.
امام صادق(ع) در این باره میفرماید: «تاسوعا روزی است که حسین(ع) و اصحاب او در کربلا محاصره شدند و سپاه شامیان برضد آنان گرد آمد. ابن زیاد و عمر سعد از فراهم آمدن آن همه سوار خوش حال شدند و آن روز، حسین(ع) و یارانش را ناتوان شمردند و یقین کردند دیگر برای او یاوری نخواهد آمد و عراقیان او را پشتیبانی نخواهند کرد».
در این روز مهم، چند رویداد سرنوشتساز در سرزمین کربلا واقع شد که به آنها اشاره میکنیم.
آمدن امان نامه برای فرزندان ام البنین
در لهوف سید بن طاووس آمده است که در این روز شمر ملعون برای حضرت عباس(ع) و برادرانش امان نامه آورد. آن لعین خود را نزدیک خیام با جلالت حضرت ابا عبدالله(ع) رسانید و بانگ برآورد: «این بنو اختنا» : «پسران خواهر ما کجایند»؟ ولی آن بزرگواران جواب ندادند. امام حسین(ع) فرمود: «جواب او را بدهید اگرچه فاسق است».
حضرت عباس(ع) در جواب فرمودند: چه میگویی؟ شمر گفت: من از جانب امیر برای شما امان نامه آوردهام. شما خود را به خاطر حسین(ع) به کشتن ندهید.
حضرت عباس(ع) با صدای بلند فرمود: «لعنت خدا بر تو و بر امیر تو (و بر امان تو) باد. ما را امان میدهید در حالی که پسر رسول خدا را امان نباشد.»
همچنین روایت شده است: در میان سپاه عمر بن سعد، فردی بود به نام عبدالله بن ابی محل بن حزام که برادرزاده ام البنین(ع) بود، هنگامی که باخبر شد عمه زادگانش (عباس، عبدالله، جعفر، عثمان) در میان سپاهیان امام حسین(ع) حضور دارند، امان نامهای از عمر بن سعد برای آنان گرفت و به واسطه غلامش کزمان برای آنان ارسال کرد. او، فرزندان ام البنین(ع) را صدا زد و آنان را امان نامه پسر داییشان باخبر گردانید.
حضرت عباس(ع) و برادرانشان به وی گفتند: «به پسر دایی ما بگو که ما نیازی به امان نامه شما نداریم. امان خدا، بهتر است از امان شما».
فرمان حمله عمومی به خیمههای امام حسین(ع)
در لهوف ابن طاووس و امالی صدوق ذکر شده که عمر بن سعد، پس از دریافت نامه عبیدالله بن زیاد، احساس کرد، اگر در مبارزه با امام حسین(ع) تعلل بورزد، موقعیت خویش را از دست خواهد داد و شمر به جای او به فرماندهی سپاه خواهد رسید. بدین جهت در عصر تاسوعا بدون هیچ گونه اخطار قبلی و با دست پاچگی تمام فرمان حمله عمومی به سوی خیمههای امام حسین(ع) را صادر کرد.
وی با گفتن «یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری» تلاش نمود تا کردار خویش را بایسته جلوه دهد و روحیات متزلزل سپاهیان را تقویت کند تا مبادا در نبرد با فرزندزاده رسول خدا(ص) دچار سردرگمی و سستی و پراکندگی گردند. سپاه کفر پیشه عمر بن سعد، یکپارچه به حرکت درآمده و به سوی خیمههای امام حسین(ع) هجوم آوردند.
امام حسین(ع) در این هنگام خیل عظیم سپاهیان دشمن را در روبروی خیمههای خود مشاهده نمودند.
آن حضرت، بلادرنگ برادرش عباس بن علی(ع) را طلبید و وی را به همراه بیست تن از یاران فداکارش چون زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به سوی سپاه دشمن فرستاد تا عمر بن سعد را ملاقات کرده و علت آتش افروزیهای بی حاصل آنان را جویا شوند.
حضرت عباس(ع) به همراه یاران امام حسین(ع) به سپاهیان دشمن نزدیک شد و از سرکردگان آنان پرسید که منظور شما از این حرکت بی جا و غوغاها چیست؟ آنان پاسخ دادند: از امیر عبیدالله بن زیاد فرمان آمده است که باید بر شما عرضه کنیم و آن این است که یا در طاعت او درآیید و با وی بیعت کنید و یا آماده نبرد سرنوشت ساز باشید.
حضرت عباس(ع) فرمود: پس قدری تأمل کنید تا من این گزارش را به سرورم حسین(ع) برسانم.
حضرت عباس(ع) پیام دشمن را به امام حسین(ع) رسانید. امام حسین(ع) به وی فرمود: «به سوی ایشان برو و از آنان مهلت بخواه که امشب را صبر کنند و کار نبرد را به فردا واگذار کنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقداری بیشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا میداند که من به راز و نیاز با وی و نیایش در درگاهش چه قدر علاقمندم».
حضرت عباس(ع) مجدداً پیام امام حسین(ع) را به دشمن رسانید. عمر بن سعد که مظنون به مسامحه کاری شده بود و شمر را رقیب خود میدید، از درخواست امام حسین(ع) سرباز زد و گفت: «برای حسین، دیگر مهلتی نیست».
لیکن برخی از فرماندهان سپاه، از جمله قیس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض کرده و گفتند: اگر سپاهیان کفر و شرک از ما مهلت میخواستند، ما دریغ نمیکردیم ولی مهلت دادن به فرزندزاده رسول خدا(ص) دریغ میورزیم؟ لازم است او را مهلت دهید.
عمر بن سعد، ناگزیر درخواست امام حسین(ع) را پذیرفت و پیام داد که یک شب را به شما مهلت دادم ولی بامدادان فردا اگر بر فرمان امیر، سر طاعت فرود نیاورید، فیصله کار را به شمشیر میسپاریم. در این هنگام، آرامش نسبی حاکم شد و هر دو سپاه به خیمهگاه خویش برگشته و منتظر فرارسیدن روز بعد شدند.
نظر شما